توی حوزه ی "فلسفه ی فیزیک" هم که خیالتون سیصد درصد راحت که گلشنی نه تنها مرد اوله، بلکه فاصله اش هم با بقیه خیلی زیاده.
دکتر گلشنی
من مرید دکتر گلشنی "رییس" نیستم ولی دکتر گلشنی "استاد" رو واقعا ستایش میکنم:
اینو از من با یقین صد در صد داشته باشید که توی ایران مهدی گلشنی از نظر وسعت و عمق معلومات تخصصی فیزیک و فلسفه (توأم) بی نظیره. کلاس فیزیک گلشنی توی شریف معرکه اس. یادمه توی کلاس باحال "مقدمات ذرات بنیادی" که برای فوق لیسانس ارائه می داد، از بچه های لیسانس تا دکترا شرکت می کردن و تالار دانشکده پر می شد. گلشنی چنان تسلطی روی درسهایی که ارائه میده (کوانتم مکانیک پیشرفته، نسبیت عام و کیهانشناسی، ذرات بنیادی، نظریه ی میدان، و مبانی فلسفی و نظری کوانتم مکانیک) داره که چیزی رو ناگفته نمیذاره. از مقدمه ی بحث و تاریخچه و ربطش با مطالب دیگه گرفته تا روابط ریاضی و معادلاتی که همه رو پای تخته و بدون همراه داشتن یادداشت، درایو میکنه. نه اینکه چون سالهاست تدریس میکنه، که خیلی ها سابقه ی زیاد و توان کم دارند. مطالب بعضی از درسهای دکتر گلشنی (مخصوصا نظریات کیهانشناسی و ذرات بنیادی) در حال تحوله و جدیده و دکتر رفرنساشو دائم عوض میکنه و به روزه. علت اصلی موفقیت گلشنی توی تدریس، عشق شدید به مفاهیم عمیق فیزیک و مطالعه مستمره.
تغییر کاربری
بعضی ها یادشون رفته یا اصلاً نمی دونن که اس-ام-اس برای چی خلق شده. بله! میشه باهاش جوک فرستاد، ولی اگه خواستی یه شماره تلفن شخص ثالث یا مثلاً آدرس ایمیل خودت رو برای کسی بفرستی هم می تونی از اس-ام-اس استفاده کنی و هی داد نزنی: "گفتم بیست و چهار، نه سی و چهار" یا "گفتم ام دی، نه اف پی". من توی اداره می بینم بعضی ها هنوز برای دادن یه فایل به کسی، یه فلاپی دستشون می گیرن و از این ساختمون به اون یکی میرن، و وقتی بهشون میگی میتونی ایمیل هم بزنی، می فرماین:" اِ راست میگی ها! خیلی ممنون از راهنمایی تون." بله خب واجب نیست که با ایمیل حتمن عکس منظره بفرستی.
ماجرای آخوندای این زمونه هم ایضاً. دیگه شورش رو درآوردن. یادشون رفته یه زمانی مبلغ بودند و مسأله میگفتند و مردم رو یاد خدا پیغمبر و آخرت مینداختند. حالا یا دم انتخابات پیداشون میشه و حرفای تبلیغاتی می زنند، یا وارد بازی های سیاسی و اقتصادی میشن، یا چنان میرن توی کار فیلم و تکنولوژی و ... که بیا و ببین. بابا یه کم به مردم اخلاق یاد بدید! حق الناس یاد بدید! بله خب البته لازمش اینه که حداقل یه بار این چیزها رو خودتون مرور کنید.
ماجرای آخوندای این زمونه هم ایضاً. دیگه شورش رو درآوردن. یادشون رفته یه زمانی مبلغ بودند و مسأله میگفتند و مردم رو یاد خدا پیغمبر و آخرت مینداختند. حالا یا دم انتخابات پیداشون میشه و حرفای تبلیغاتی می زنند، یا وارد بازی های سیاسی و اقتصادی میشن، یا چنان میرن توی کار فیلم و تکنولوژی و ... که بیا و ببین. بابا یه کم به مردم اخلاق یاد بدید! حق الناس یاد بدید! بله خب البته لازمش اینه که حداقل یه بار این چیزها رو خودتون مرور کنید.
خود فیلترینگ
از اینکه روی آن دکمه کلیک کردید تا حرکتی - شاید با نا امیدی - برای نجات از فیلترینگ انجام دهید متشکرم.
البته این وبلاگ دچار فیلترینگ دولتی نشده، این یک خود فیلتری است: اگر کسی - در هر صد سال یک بار - راهش اتفاقی به صفحه ی اصلی این وبلاگ بیفتد، آنرا رها می کند و فقط در صورتی که کلید باشد و این دکمه ای را که شما کلیک کردید بزند، به این صفحه ی یادداشتها وارد می شود.
حالا که زحمت کشیده اید و تا اینجا تشریف آورده اید به عرضتان می رسانم که مسأله ی فیلترینگ این روزها شدت بیشتری به خود گرفته است. دانشجویان خوابگاه طرشت دانشگاه شریف چند روز پیش یه اعتراضایی توی محوطه ی خوابگاه کردن و قضیه تا اونجا پیش رفت که نیروهای ویژه ی ناجا رو کشوند اونجا...
البته این وبلاگ دچار فیلترینگ دولتی نشده، این یک خود فیلتری است: اگر کسی - در هر صد سال یک بار - راهش اتفاقی به صفحه ی اصلی این وبلاگ بیفتد، آنرا رها می کند و فقط در صورتی که کلید باشد و این دکمه ای را که شما کلیک کردید بزند، به این صفحه ی یادداشتها وارد می شود.
حالا که زحمت کشیده اید و تا اینجا تشریف آورده اید به عرضتان می رسانم که مسأله ی فیلترینگ این روزها شدت بیشتری به خود گرفته است. دانشجویان خوابگاه طرشت دانشگاه شریف چند روز پیش یه اعتراضایی توی محوطه ی خوابگاه کردن و قضیه تا اونجا پیش رفت که نیروهای ویژه ی ناجا رو کشوند اونجا...
شوکران ابطحی
پنجشنبه شب توی حوزه هنری، بعد از شنیدن گفتگوهای جسورانه ی محمدرضا شهیدی فر با دوستان آوینی، به تماشای فیلم "یازده دقیقه و سی ثانیه" ی بهروز افخمی عزیز نشستیم و کیف کردیم. تهیه کننده ی فیلم، سیما خانم فیلم بود و می گفتن که قراره توی تلویزیون هم پخش بشه. ولی من بعید می دونم فریم های بازی بازیگران نقش امام (عبدالرضا اکبری) و حاج احمد آقا (که نه تنها محمدرضا شریفی نیا نبود بلکه خیلی هم بی ربط به نقش بود و نه بازیش خوب دراومده بود و نه دیالوگ گفتنش که ته لهجه ی ترکی هم داشت) توی تی وی ایران پخش بشه. در مجموع، فیلم (هفتاد و سه دقیقه ای) افخمی، در حین اینکه کم و بیش می دونی آخرش چی میشه، خیلی گیرا و دلنشینه. قصه ی فیلم (که نمی خوام تعریف کنم) مربوط به فضای کاری گروه پخش فیلم و تهیه ی خبر تلویزیون در روز شروع جنگه، که افخمی و دوستانش از قبیل مهرزاد مینویی و مرتضی آوینی و محمد داوودی و ... رو نشون می ده و حکایت فیلمبرداری از صحبت های امام با دوربین های مکافات اون موقع.
فیلمای افخمی رو همیشه دوست داشتم، مخصوصاً "شوکران" که در کنار سک کشی و آژانس شیشه ای لیست سه فیلم دلخواهمو میسازه.
این موضوع که ظاهراً توی سال پیش، رئالیسم فیلم شوکران افخمی سر از زندگی خصوصی کارگردان درآورده (گرچه پای هدیه تهرانی که اول سال هشتاد و شش با هومن بهمنش ازدواج کرد در میون نیست) و این مرجان شیرمحمدیه که جای ناهید طلوع رو گرفته برام هر چقدر مهم باشه، در نهایت یه مسأله ی شخصیه و با یه منو سننه حل میشه ولی شوکران محمد علی ابطحی که جای موسوی رو داده به کروبی با چی تحلیل میشه؟ البته دلخوری من از جناب ابطحی و کشف تو زرد از آب دراومدن معظم له نه بر سر شیخ مهدی کروبی که سر مارشال مسعود خان ده نمکی است. چطور آقای ابطحی حرفا و مواضع ده نمکی رو از یاد برده و از اون بدتر ایشون - که به قول اونوری ها معاون اینترنت باز خاتمی بود- چطور به اینترنت و بایگانی ایسنا سرک نکشیده که نیازی نداشته باشه مواضع ده نمکی درمورد قتلهای زنجیره ای رو با اس-ام-اس از خود ده نمکی استعلام کنه که آیا چنان حرفایی که بعضی ها میگویند زده بوده یا نه، و آقا مسعود هم بگوید نه، و بعد ابطحی بگوید پس تکذیب کن! آیا همه ی اینها برای این بوده که به قول خودش با ده نمکی برای دیدن اخراجی های-دو هماهنگ کند؟ (و نفری دو هزار تومن بلیط خود و بچه ها را ندهد؟) آیا واقعاً ایشون توقع داره که ما بشینیم ببینیم که با عوامل هیجده تیر همسفره شده و یواشکی به گذشته می خنده؟
فیلمای افخمی رو همیشه دوست داشتم، مخصوصاً "شوکران" که در کنار سک کشی و آژانس شیشه ای لیست سه فیلم دلخواهمو میسازه.
این موضوع که ظاهراً توی سال پیش، رئالیسم فیلم شوکران افخمی سر از زندگی خصوصی کارگردان درآورده (گرچه پای هدیه تهرانی که اول سال هشتاد و شش با هومن بهمنش ازدواج کرد در میون نیست) و این مرجان شیرمحمدیه که جای ناهید طلوع رو گرفته برام هر چقدر مهم باشه، در نهایت یه مسأله ی شخصیه و با یه منو سننه حل میشه ولی شوکران محمد علی ابطحی که جای موسوی رو داده به کروبی با چی تحلیل میشه؟ البته دلخوری من از جناب ابطحی و کشف تو زرد از آب دراومدن معظم له نه بر سر شیخ مهدی کروبی که سر مارشال مسعود خان ده نمکی است. چطور آقای ابطحی حرفا و مواضع ده نمکی رو از یاد برده و از اون بدتر ایشون - که به قول اونوری ها معاون اینترنت باز خاتمی بود- چطور به اینترنت و بایگانی ایسنا سرک نکشیده که نیازی نداشته باشه مواضع ده نمکی درمورد قتلهای زنجیره ای رو با اس-ام-اس از خود ده نمکی استعلام کنه که آیا چنان حرفایی که بعضی ها میگویند زده بوده یا نه، و آقا مسعود هم بگوید نه، و بعد ابطحی بگوید پس تکذیب کن! آیا همه ی اینها برای این بوده که به قول خودش با ده نمکی برای دیدن اخراجی های-دو هماهنگ کند؟ (و نفری دو هزار تومن بلیط خود و بچه ها را ندهد؟) آیا واقعاً ایشون توقع داره که ما بشینیم ببینیم که با عوامل هیجده تیر همسفره شده و یواشکی به گذشته می خنده؟
آیا آوینی را دوست دارم؟

شاید صادقانه ترین جمله ای که امروز - بعد از شونزده سال - می تونم به عنوان نظرم درمورد مرتضی آوینی بگم، اینه که دوستش دارم...
گرچه الآن اون احساس داغ اولین سالگردش که به یادش تا خود صبح نخوابیدم رو ندارم،
گرچه الآن با یه چیزایی خیلی قاطی شدم و بستگی ها و سنگینیم نمی ذاره واقعاً از ته قلب آرزو کنم که کاش جای اون بودم،
گرچه الآن تقریباً همه ی کتابای ادبیاتی-فلسفی و سینماییش رو خوندم و نتونستم باهاش موافق باشم وقتی نسبت به بعضی روشنفکرا و نویسنده ها تعصب منفی داره، و وقتی نمیشه نظرات سینماییش رو توی یه چارچوب منسجم تدوین کرد،
گرچه می بینم سالگردش شده محل بعضی خودنمایی های کسایی که یا حرفاشو درست نفهمیدن یا نخواستن بهش عمل کنن و هیچ نشونه ای از حرفایی که ازش دم می زنن توی کارای نویسندگی یا سینماییشون دیده نمی شه،
ولی با این حال هنوز دوستش دارم...
چون روایت فتح رو ، تیتراژش با صدای آهنگران، نریشنش با صدای مرتضی رو دوست دارم،
چون گریه ی موقع دیدن روایت فتح و خاطره ی تلویزیون دیدن توی تاریکی - برای اینکه گریه مونو بقیه نبینن- توی شب جمعه های اون سالها رو دوست دارم،
چون صداقت آوینی و تظاهر گریزی و فرار از قاب تصویر رو دوست دارم،
چون قاطعیتش توی مرزبندی کار فرهنگی با سیاسی کاری و راه ندادن کیهانی ها توی سوره رو دوست دارم،
چون اون روضه ی قتلگاه مرتضی که حاج سعید قاسمی - تنها سرداری که تا همین دو سال پیش خیلی قبولش داشتم و الآن یه طور دیگه می بینمش - توی سالگرد آوینی تعریف کرد رو دوست دارم،
برای من مرتضی آوینی تقریباً مساوی با نوستالژی روایت فتح و سینمای جنگه و نه خیلی بیشتر، و این خودش خیلیه و نه چیز کمی.
گرچه الآن اون احساس داغ اولین سالگردش که به یادش تا خود صبح نخوابیدم رو ندارم،
گرچه الآن با یه چیزایی خیلی قاطی شدم و بستگی ها و سنگینیم نمی ذاره واقعاً از ته قلب آرزو کنم که کاش جای اون بودم،
گرچه الآن تقریباً همه ی کتابای ادبیاتی-فلسفی و سینماییش رو خوندم و نتونستم باهاش موافق باشم وقتی نسبت به بعضی روشنفکرا و نویسنده ها تعصب منفی داره، و وقتی نمیشه نظرات سینماییش رو توی یه چارچوب منسجم تدوین کرد،
گرچه می بینم سالگردش شده محل بعضی خودنمایی های کسایی که یا حرفاشو درست نفهمیدن یا نخواستن بهش عمل کنن و هیچ نشونه ای از حرفایی که ازش دم می زنن توی کارای نویسندگی یا سینماییشون دیده نمی شه،
ولی با این حال هنوز دوستش دارم...
چون روایت فتح رو ، تیتراژش با صدای آهنگران، نریشنش با صدای مرتضی رو دوست دارم،
چون گریه ی موقع دیدن روایت فتح و خاطره ی تلویزیون دیدن توی تاریکی - برای اینکه گریه مونو بقیه نبینن- توی شب جمعه های اون سالها رو دوست دارم،
چون صداقت آوینی و تظاهر گریزی و فرار از قاب تصویر رو دوست دارم،
چون قاطعیتش توی مرزبندی کار فرهنگی با سیاسی کاری و راه ندادن کیهانی ها توی سوره رو دوست دارم،
چون اون روضه ی قتلگاه مرتضی که حاج سعید قاسمی - تنها سرداری که تا همین دو سال پیش خیلی قبولش داشتم و الآن یه طور دیگه می بینمش - توی سالگرد آوینی تعریف کرد رو دوست دارم،
برای من مرتضی آوینی تقریباً مساوی با نوستالژی روایت فتح و سینمای جنگه و نه خیلی بیشتر، و این خودش خیلیه و نه چیز کمی.
بارون
عید امسال چون ماشین داشتیم، خودمونو خفه کردیم. مسافرت و عید دیدنی از کسانی که تا حالا خونشون نرفته بودیم و ... خلاصه به جای اینکه خستگیمون در بره، از در اومد!
ماشین زده شدم.
از طرفی، چون توی زمستون تقریباً هر روز ماشین می آوردم، دیگه بنزین برام نمونده و اینم یه دلیل دیگه اس برای فرار از رانندگی.
دوست دارم پیاده روی کنم، دوست دارم یادم بره چتر بیارم و یه بارون تند و حسابی بیاد و موش آب کشیده بشم! دوست دارم زیر بارون وقتی دارم برگه ی جریمه مو برای سرعت زیاد توی آستارا - که تا حالا پامو اونجا نذاشتم و "اشتباهی بودم"! - نگاه می کنم، آب پاکش کنه تا مجبور نشم برم کسر جریمه ای رو که مال یکی دیگه اس گدایی کنم.
به قول کلاه قرمزی اکشال نداره، بزرگ می شم یاتم میره.
ماشین زده شدم.
از طرفی، چون توی زمستون تقریباً هر روز ماشین می آوردم، دیگه بنزین برام نمونده و اینم یه دلیل دیگه اس برای فرار از رانندگی.
دوست دارم پیاده روی کنم، دوست دارم یادم بره چتر بیارم و یه بارون تند و حسابی بیاد و موش آب کشیده بشم! دوست دارم زیر بارون وقتی دارم برگه ی جریمه مو برای سرعت زیاد توی آستارا - که تا حالا پامو اونجا نذاشتم و "اشتباهی بودم"! - نگاه می کنم، آب پاکش کنه تا مجبور نشم برم کسر جریمه ای رو که مال یکی دیگه اس گدایی کنم.
به قول کلاه قرمزی اکشال نداره، بزرگ می شم یاتم میره.
حکیم ابوالقاسم قلمسیاه
دیروز توی ادارمون از آقای دکتر قلمسیاه تقدیر جانانه ای کردند. تا همین چند وقت پیش ایشون سر کار میومد، ولی الان به خاطر ناراحتی خونه هستند و لذا باید ایشون رو با حال کسالت از خونه بکشونند به اداره و یک قاب زیبا به ایشون بدهند...
ویژگی اصلی دکتر قلمسیاه - که همه میگن- فروتنی و احترام گذاشتن ایشونه.
ویژگی اصلی دکتر قلمسیاه - که همه میگن- فروتنی و احترام گذاشتن ایشونه.
نه صد و بیست سال کمه، همیشه زنده باشی
این یادداشت خیلی غم انگیزه و اگه توی این ایام عزای آخر ماه صفر نبودیم اصلاً دلم نمیومد بنویسم.
چند روز پیش یکی از بچه محلای قدیم که شاید ده سال میشد ندیده بودمش رو دیدم... گرم صحبت شدیم...
-خب...
-آره...
-یه خونه ی کوچیک داریم...
-چند نفرید؟
-سه نفر. شما چند نفرید؟
-چهار نفر بودیم شدیم سه نفر...
یهو ته دلم خالی شد و بدون اینکه چیزی بپرسم تموم وجودم سوال شد...
-یه حادثه پیش اومد، یکی از بچه هام از بینمون رفت
-؟
-دو سالش بود. از تراس افتاد...
-!
-دختر بزرگم که شیش سالشه باهاش خیلی خوب بود...
-کی این اتفاق افتاد؟
-تابستون پارسال
حالا دیگه یه احساس قلبی خیلی عمیقی از معنای جشن تولد اونایی که دوسشون داریم دارم.
چند روز پیش یکی از بچه محلای قدیم که شاید ده سال میشد ندیده بودمش رو دیدم... گرم صحبت شدیم...
-خب...
-آره...
-یه خونه ی کوچیک داریم...
-چند نفرید؟
-سه نفر. شما چند نفرید؟
-چهار نفر بودیم شدیم سه نفر...
یهو ته دلم خالی شد و بدون اینکه چیزی بپرسم تموم وجودم سوال شد...
-یه حادثه پیش اومد، یکی از بچه هام از بینمون رفت
-؟
-دو سالش بود. از تراس افتاد...
-!
-دختر بزرگم که شیش سالشه باهاش خیلی خوب بود...
-کی این اتفاق افتاد؟
-تابستون پارسال
حالا دیگه یه احساس قلبی خیلی عمیقی از معنای جشن تولد اونایی که دوسشون داریم دارم.
وقتي كه رو به پنجرهي رو به من شدي ...
دور زمين بود و زمان بر باغچه ميگذشت
سالها به ديدن تو در قاب تاقچه ميگذشت
قلبم به ياد خندههاي تو سراسيمه شد
جان از حصار تن به لب و يكباره نيمه شد
دست، از دامان عقل بريد دست و دست به كار شد
پا، از ركاب منزل كشيد پا و پا به خار شد
چشم، گردان، نگران تو و نامحرم خواب شد
گوش، محرم راز و در پي ناي تو بيتاب شد
آغاز ماجرا به نشاني و اين خيال بود
آنجا كه وصال آن نشان در يد بال بود
ليك روز خوشانم رسيد و تو نازل شدي
در ماجراي من و فراق تو حائل شدي
وقتي كه رو به پنجرهي رو به من شدي
از قاب گريختي و خيال خوب من شدي
سالها به ديدن تو در قاب تاقچه ميگذشت
قلبم به ياد خندههاي تو سراسيمه شد
جان از حصار تن به لب و يكباره نيمه شد
دست، از دامان عقل بريد دست و دست به كار شد
پا، از ركاب منزل كشيد پا و پا به خار شد
چشم، گردان، نگران تو و نامحرم خواب شد
گوش، محرم راز و در پي ناي تو بيتاب شد
آغاز ماجرا به نشاني و اين خيال بود
آنجا كه وصال آن نشان در يد بال بود
ليك روز خوشانم رسيد و تو نازل شدي
در ماجراي من و فراق تو حائل شدي
وقتي كه رو به پنجرهي رو به من شدي
از قاب گريختي و خيال خوب من شدي
رورتي
چند وقته كه با مرحوم تازه (دو سال پيش) درگذشته "ريچارد رورتي" آشنا شدم و خيلي شيفتهي نظراتش شدم. قبلاً هم "راولز" يه همچين وضعيتي برام درست كرده بود. وقتي كتاب "اولويت دموكراسي بر فلسفه" رورتي رو ميخوندم ديدم رورتي توي اين سخنرانيش اصلاً بيشتر داره حرفاي راولز رو نقل قول مي كنه و توضيح ميده.
به رورتي ميگن "فيلسوف ضد فلسفه" و جالبي ديدگاهش اينجاست كه از نظرات ليبرال دموكراتش بعضي روشنفكرا و اصلاح طلباي راديكال طرفداري ميكنن، و از توجهش به عموم مردم و زبان ژورناليستي به جاي فلاسفه هم، كساني مثل سعيد (برادر صادق خان) زيبا كلام كه طرفدار احمدي نژاده.
راستش منم كه از "ليبرال دموكراسي" رورتي (كه به نظرم اِند نظرات سياسيه) مشعوفم، با نظرات و روش خاتمي و فيلسوف منشي افراطيش حال نميكنم ولي اين اصلاً معنيش اين نيست كه بايد سراغ احمدي نژاد رفت. ميخوام بگم كه مطمئنا ما با اين وضعيت به دموكراسي نمي رسيم، چه خاتمي بياد چه افراطي تر از اون. ما توي كشورمون چهارتا آدم كه دور هم جمع شده باشن و درست و حسابي يه كار براي مردم بكنن (نميگم كار فكري و كانون ادبي و فلسفي و حزبي و ...) نداريم. با كدوم نهاد مدني و اجتماعي ميخوان وضع مردمو درست كنن. كدوم روزنامه نگار ما (حتي توي زمان اصلاحات) مثل ژورناليستاي آمريكايي كار مي كنه و از زبون مردم به دولت گير ميده. (من خودم كه عشق روزنامهي عصر آزادگان و جامعه و نوسازي و شرق بودم، همهاش به خاطر مقالات روشنفكري و فلسفيش بود. اينا مثل كتاب حال ميداد ولي اونطور نبود كه روزنامه پر از ديتا و فكت هاي سر راست و آنلاين جامعه باشه.)
رورتي رو بايد جدي گرفت. رورتي نقش ژورناليستا رو بيشتر از فلاسفه و استاداي جامعه شناسي دانشگاهي ميدونه. اگه ميخوايم كاري كنيم بايد راه رو درست بريم. من مخلص خاتمي هم هستم، چون كسي ديگه رو در حد شعور و شخصيت اون نداريم، ولي ويژگيهاي شخصي خاتمي كافي نيست، بايد همهي اونايي كه دموكراسي ميخوان "يه كاري" بكنن. مخصوصاً اونايي كه كسي هستن و دم و دستگاهي يا حزبي دارن ولي چهار سال فقط حرف ميزنن و مصاحبه مي كنن و بعد چهار سال هم پشت سر يه مرد بزرگ پيداشون ميشه.
دشمن جون خودم
من با بعضي از خواننده ها توي ماشين آشنا شدم. نه اين كه توي اتوبوس واحد و موقعي كه جامو بهشون تعارف مي كردم، بلكه از طريق نوار جناب راننده. سالهاست (خوب و بدشو نمي دونم و بحثم اين نيست) به نواري كه راننده ميذاره اعتراض نمي كنم. اينم يه راه شناخت و انتخاب خواننده س. خوننده هايي كه شايد هيچوقت به اراده ي خودم دنبال كاراشون نمي رفتم.
اون طور كه يادم مياد اولين ترانه ي عامه پسندي كه توي يه ماشين گيرم انداخت "پرنده هاي قفسي" بود و من با اينكه اصلاً روم نمي شد اسم خوانندش رو بپرسم ولي بالاخره اين كار رو كردم (اِوا چه خجالتي!)؛ سياوش قميشي. اون موقع قضيه تموم شد و من دنبال اونو نگرفتم، ولي خيلي بعدها شعرشو پيدا كردم:
پرنده های قفسی، عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس، کز میکنن کنج قفس
نمیدونن سفر چیه، عاشق دربه در کیه
نمیدونن سفر چیه، عاشق دربه در کیه
هر کی بریزه شادونه، فکر میکنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن، با آسمون غریبن
این همه نعمت اما، همیشه بی نصیبن ...
يه دفعه ي ديگه كه يه ترانه ي مشتي شنيدم، "ما چارتا برادر" بود. اين دفعه چون اينترنت داشتم و مي دونستم همه چي اونجا پيدا ميشه اسم خوننده رو نپرسيدم؛ سرژيك بود.
... القصه، توي تور رامسر هفته ي پيش، راننده ي مستطاب يه سري كامل (با اغراق) نوار عروسي به خوردمون داد و البته مسافراي محترم داخل اتوبوس هم سعي مي كردن فضاي مجلس عروسي رو تا اونجا كه ممكن بود شبيه سازي كنن. يكي از اين خواننده ها، با اينكه خيلي هم صداي بمي (همون كلفت و نكره خودمون) داشت اما نمي دونم چرا من فكر مي كردم اين زنه! تا اينكه ترانه ش به يه جاهايي رسيد كه فهميدم نه مثل اينكه قطعاً غير زنه: اندي.
سرتونو درد نيارم؛ هيچكدوم از آهنگا چنگي به دل نمي زد، ولي اينقدر شنيدم، هنوزم كه هنوزه (!) توي گوشم زمزمه ميشه.
كروبي در سينما جمهوري!
يه زمان بود روزي حداقل دو ساعت سايتاي خبري و تحليلي مي خوندم كه بيشتر با "شرق" حال مي كردم. تموم صفحه هاشو (به جز ورزشي) مي جوييدم. هم مطالبش سنگين بود، هم سايتش خيلي خوش دست بود و صفحاتش عالي مثل خود روزنامه چاپي طراحي شده بود. يادش به خير!
حالا ببين چقدر بدبخت شدم كه روزم رو با "تابناك" (كه روتون گلاب، از اسمشم حالم بد ميشه - صد رحمت به "بازتاب") شروع مي كنم. فلان فلان شده هميشه تيترايي ميزنه كه انحرافيه و حال به همزن و خيلي كم پيش مياد چيز دندونگيري توش پيدا بشه، ولي امروز خيلي عصبانيم كرده. تيتر زده: "داش آكل" به شبكه چهار مي آيد. اين كاما (") رو گمونم تازگي ها ياد گرفتن، قبلاً كه اصلاً از اين چيزا يوخدي. ولي اينو نميفهمن كه داش آكل با كاما در صورتي ميتونه به شبكه چهار تلويزيون بياد كه فيلم "داش آكل" (مسعود كيميايي) باشه نه فيلم نميدونم "آتش در قداره" فلاني بر اساس داستان "داش آكل" (صادق هدايت). اميدوارم بفهمند!!
منم مي خوام عصبانيتم رو سر كروبي خالي كنم و براي اينكه با يه تيتر چند پيوم بزنم، استراتژيك زدم. ربطشم اينه كه آتش نشوني محترم تهران درست يه ماه بعد از آتش سوزي سينماي علي حاتمي (كه يه سالنشو ليلا حاتمي و علي مصفا سينماي هنري كرده بودند) اعلام كرده: "چگونگي وقوع اين حريق مشخص نيست و تنها كارشناسان ما تشخيص دادهاند كه دليل وقوع اين آتش سوزي عمدي بوده است." واقعاً مسخره نيست كه بگي نميدونم چطوري آتيش گرفته ولي عمدي بوده. شايد آتش نشوني به جاي كارشناس از آينه بين و غيبگو استفاده مي كنه.
حالا توي اين گير و دار اين كروبي هم كه ول كن قضيه نيست و ميگه من ميخوام برم سينما جمهوري بشينم فيلم داش آكل رو توي شبكه چهار ببينم! البته دقيقاً اينو نگفته، اين نقل به مضمون بود...
حالا ببين چقدر بدبخت شدم كه روزم رو با "تابناك" (كه روتون گلاب، از اسمشم حالم بد ميشه - صد رحمت به "بازتاب") شروع مي كنم. فلان فلان شده هميشه تيترايي ميزنه كه انحرافيه و حال به همزن و خيلي كم پيش مياد چيز دندونگيري توش پيدا بشه، ولي امروز خيلي عصبانيم كرده. تيتر زده: "داش آكل" به شبكه چهار مي آيد. اين كاما (") رو گمونم تازگي ها ياد گرفتن، قبلاً كه اصلاً از اين چيزا يوخدي. ولي اينو نميفهمن كه داش آكل با كاما در صورتي ميتونه به شبكه چهار تلويزيون بياد كه فيلم "داش آكل" (مسعود كيميايي) باشه نه فيلم نميدونم "آتش در قداره" فلاني بر اساس داستان "داش آكل" (صادق هدايت). اميدوارم بفهمند!!
منم مي خوام عصبانيتم رو سر كروبي خالي كنم و براي اينكه با يه تيتر چند پيوم بزنم، استراتژيك زدم. ربطشم اينه كه آتش نشوني محترم تهران درست يه ماه بعد از آتش سوزي سينماي علي حاتمي (كه يه سالنشو ليلا حاتمي و علي مصفا سينماي هنري كرده بودند) اعلام كرده: "چگونگي وقوع اين حريق مشخص نيست و تنها كارشناسان ما تشخيص دادهاند كه دليل وقوع اين آتش سوزي عمدي بوده است." واقعاً مسخره نيست كه بگي نميدونم چطوري آتيش گرفته ولي عمدي بوده. شايد آتش نشوني به جاي كارشناس از آينه بين و غيبگو استفاده مي كنه.
حالا توي اين گير و دار اين كروبي هم كه ول كن قضيه نيست و ميگه من ميخوام برم سينما جمهوري بشينم فيلم داش آكل رو توي شبكه چهار ببينم! البته دقيقاً اينو نگفته، اين نقل به مضمون بود...
براي زير دوازده سال توصيه نمي شود!
اگه ترانه رو دوست داريد ... يعني منظورم اينه كه اگه به كاراي ترانه عليدوستي علاقه داريد ... لازم نيست صبر كنيد تا يه فيلم ديگه بازي كنه، مي تونيد همين فردا تشريف ببريد چارسوي تياتر شهر و از نزديك ايشونو توي "مانیفست چو" زيارت كنيد. در ضمن كار آقاي رحمانيانه و فكر نكنم ناراضي برگرديد. رحمانيان توي كاراي تلويزيونيش (نيمكت، توي گوش سالمم زمزمه كن و مسافرخانه سعادت) رگ خواب تماشاگر رو گير آورده، گرچه نميدونم چرا گروهش (پرچين) رو كامل نمياره تلويزيون و ترانهي عليدوستي رو فاكتور مي گيره؟
القصه، "چو" يه جوون کره ای 23 سالهس، كه از ده سالگي توي آمريكا بوده و حالا زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه ویرجینیا تک مي خونه، يه روز صبح (كه 16 آوریل بوده) پا ميشه يه كاره ميره یه دختر و پسر رو توي خوابگاه می کشه، بعد ميره اداره ی پست و فیلمی که از خودش گرفته بوده برای شبکه تلویزیونی NBC می فرسته. اونوقت راه ميفته طرف دپارتمان مهندسی مکانیک دانشگاه و حوالي ساعت ده يه قتل عامی از استادا و دانشجوها راه میندازه كه بيا و ببين؛ يعني كلاً بگم 33 نفري توي این قضيه كشته ميشن. چوي طفلك آخر كاري يه گلوله توي شقیقهي خودش مي فرسته و فينيش.
حالا اين مانيفست چو، ماجرا رو از زبان شيش تا شاهد و گزارشگراي تلويزيوني تعريف مي كنه و جالبيش اينه كه قراره كل كار به زبان انگلیسی اجرا بشه. در ضمن قبل از رفتن شناسنامه تونو يه نگاه بندازيد: براي زير دوازده سال توصيه نميشه!
وسوسهي وبلاگ
اول يه سلام بعد برو بريم ...
خدايا نميدونم اين چندمين وبلاگه، از همين حالا هم ميدونم كه يه روزي (شايد نه چندان دور) خرابش ميكنم، ولي لامصب كرم نوشتن نميذاره كلكش رو براي هميشه بكنم ؛ اين حالت عطش كه بخوابه و ببينم حال نوشتن ندارم و وبلاگ داره تبديل به اثر باستاني ميشه ميزنم داغونش ميكنم، اين مرض صعب العلاجو خودت خوب كن!
چند تا ديدني و شنيدني توي اين چند وقته دست داده (يا پاش افتاده!):
از سينما:"كنعان" عالي بود، ديدنش جاي كار داره، بايد سي ديش بياد آدم بتونه جلو عقب كنه
خدايا نميدونم اين چندمين وبلاگه، از همين حالا هم ميدونم كه يه روزي (شايد نه چندان دور) خرابش ميكنم، ولي لامصب كرم نوشتن نميذاره كلكش رو براي هميشه بكنم ؛ اين حالت عطش كه بخوابه و ببينم حال نوشتن ندارم و وبلاگ داره تبديل به اثر باستاني ميشه ميزنم داغونش ميكنم، اين مرض صعب العلاجو خودت خوب كن!
چند تا ديدني و شنيدني توي اين چند وقته دست داده (يا پاش افتاده!):
از سينما:"كنعان" عالي بود، ديدنش جاي كار داره، بايد سي ديش بياد آدم بتونه جلو عقب كنه
يه خبر جالب: استاد كيميايي داستان فيلم جديدش رو داده به اصغر فرهادي و گفته از نتيجهي تغييرات فيلمنامه خيلي راضيه، ايول اصغر آقا!
از موسيقي: "اي ساربان" محسن نامجو منو داره ميكشه، تا حالا ان بار و هر بار ام دفعه پشت سر هم گوش دادم، اگه خواستيد يه تريپ حسابي اشك بريزيد كارتونو راه ميندازه (اگه طلبه ايد با ايميل براتون مي فرستم، فقط كپي كارت طلبگي فراموش نشه!)
تلويزيون: اين فيلم "خدا نزديك است" علي وزيريان حقاً با بقيهي فيلماي با مايهي مذهبي فرق داشت و اگه از نوع پايان بندي داستان و شعار زدگي پنج دقيقهي آخر فيلم بگذريم، خيلي جذاب بود مخصوصاً به عنوان كار اول فييلمساز عالي بود، نميدونم چرا توي اين جور فيلما هميشه آدم عاشقه رو كم عقل ميذارن؟ آخه مگه مشكلي داره كه يه آدم معمولي عاشق الناز شاكر دوست بشه و دم خونهي دختر بست بشينه و مريض و مجنون بشه و ... ؟
از موسيقي: "اي ساربان" محسن نامجو منو داره ميكشه، تا حالا ان بار و هر بار ام دفعه پشت سر هم گوش دادم، اگه خواستيد يه تريپ حسابي اشك بريزيد كارتونو راه ميندازه (اگه طلبه ايد با ايميل براتون مي فرستم، فقط كپي كارت طلبگي فراموش نشه!)
تلويزيون: اين فيلم "خدا نزديك است" علي وزيريان حقاً با بقيهي فيلماي با مايهي مذهبي فرق داشت و اگه از نوع پايان بندي داستان و شعار زدگي پنج دقيقهي آخر فيلم بگذريم، خيلي جذاب بود مخصوصاً به عنوان كار اول فييلمساز عالي بود، نميدونم چرا توي اين جور فيلما هميشه آدم عاشقه رو كم عقل ميذارن؟ آخه مگه مشكلي داره كه يه آدم معمولي عاشق الناز شاكر دوست بشه و دم خونهي دختر بست بشينه و مريض و مجنون بشه و ... ؟
تله تياتر "هنر" خيلي شيرين بود، در مورد جنگ سنت و مدرنيسم ولي ساده و جذاب و عامه پسند بود، از بازي فرهاد آئيش مثل هميشه خوشم اومد اما به نظرم نقش داود رشيدي و پور صميمي بايد عوض مي شد و شايد اگه داود رشيدي كارگردان نبود بهش نمي دادن.
باز هم احسن القصص بودن داستان يوسف ثابت شد، چون كلي آدم پيگير داره گرچه فرج الله سلحشور اونو روايت كنه!
ديگه بسه
ديگه بسه
اشتراک در:
پیامها (Atom)